تبليغاتX
زمان سنگی (شعر وهنرهای تجسمی )
نام این وبلاگ همنام کتابی از یانیس ریتسوس شاعر بزرگ یونانی (ترجمه فریدون فریاد )
 

حرف

    برای نگفتن

مثل خیابانی است

که به جایی نمی رسد .

واژه هایی که با فکر کردن به  آنها

تاریکی

بر دست هایت می نشیند .

و سیاهی آرام آرام

در پوست و گوشتت نفوذ می کند .

سلولها

دریچه ای می شوند

برای نفوذ غریبه هایی

که همه چیز را به هم ریخته اند.

 

نمی دانم

 از کدام دریچه

به دنیا نگاه کردم .

به تو

به آینده ای

که هی  دور می شود

و مه غلیظی

که زاد ه ی  هزاران خطاست .

 

میان خطا هایم 

           دراز می کشی

 عاشقانه ای گرم 

بی آنکه تنهایی ام را

                  خواب کرده باشی .

 

 

چقدر زیبا بود

وقتی شرجی نگاهت  

نفس باد را می گرفت

 تابستان

سراسیمه بالا و پایین می شد.

 و جاده ای  بی انتها

به خلوتمان سرک می کشید .

 

حالا

میان اتافی تاریک  

زیر نور ماهی

       که مغزش را به باد داده اند

و غریبه هایی

که دیده نمی شوند

           چطور

               سرمان را

                           بالا بگیریم ؟؟

 

             

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 7:51  توسط مصطفی خزایی  | 

                              

 

بعد از  دو سال  انتظار و پیگیری ناشر محترم جناب فقیه نصیری و همسر فرزانه ایشان سر کار خانم بیدار بخت مجموعه شعر های کوتاه  اجتماعی   حلزونها وطن را نمی فهمند" 

 با حذف کامل ۸ شعر و  اصلاحیه های .........   فقط برای یک نوبت مجوز چاپ گرفت . 

 امید وارم که بعد  از این همه انتظار  و مشکلات  با توزیع مناسب در اختیار اهل شعر قرار بگیرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 13:51  توسط مصطفی خزایی  | 

ازتو

خیابانی سرد

 و از من

دانه های برفی

که بر شانه هایم

 نشسته 

اندامی خسته

و خوابی طولانی

که انتظار مرا می کشد .

تا کجا چشم هایم راببندم ؟

که دیگر

نگرانم نباشی

 و نبض رگ هایم

در این خیابانها

         تو را بالا و پایین نبرد .

 

از کنارت می گذرم

بلندبلندبه تو فکر می کنم

به این که روزهایم را

با تو قدم می زنم

بی آنکه تو را دیده باشم

و شب ها را ...

 

سکوت

همزاد تلخی است

که در اینجا نفس می کشد

تاسنگینی سالها نبودنت را

پیشاپیش بر شانه هایم احساس کنم .

 

اینجا سرزمین خوبی نبود

ومن دیگر

 شبیه خودم نیستم

پشت پنجره ای بی بغض مانده ام

و بازیگوشی هیچ قطره ای

کنجکاوی ام را تحریک نمی کند

آرام آرام

می گذرم

             از تو

             از این خیابانها

             از خودم .

بگذار این پنجره هم پلک نزند  .

 

انتظار چه میوه ی مسمومی است؟!! .

وقتی لا به لای خند  ه هایی بی عبور

خونت را آلوده می کند .

بی آنکه زندگی کرده باشی

زمین گیر می شوی

در شهری که

پیش از تو

متروکه ای بیش نبود .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:25  توسط مصطفی خزایی  |